بعد مدت ها سلام.مدت نسبتا طولانی گذشت که آپ نکردم و مدت خیلی زیادی گذشت که مطلب درست حسابی نذاشتم.اما این روزا دارم می نویسم.بد هم نمی نویسم.فعلا اینا تو دفترم هستن.امیدوارم که در صورت فرصت بذارمش وبلاگ.راستش اگه یه چند نفر هم نباشن عامل خارجی نخواهد داشت که آپ کنم.خوشحالم که آقای فضول خان دوست عزیزمون هر وقت مطلب بذارم جزو اولین کساست که نظر می ذاره.حداقل بازم احساس تنهایی نمی کنم این جا.اما خب نظر هم نذارن بازم من چیزایی این جا خواهم نوشت ولی وجود این چنین افراد به آدم نگاه خوبی به این کار می ده.این روزا دارم روی یه برنامه کار می کنم.سعی دارم یه برنامه درست و حسابی و واقع بینانه ای رو برای ترک تنظیم کنم.
یه چند روزه که دارم کم کم احساس یه خلا درونی می کنم.احساس می کنم یه چیزی رو تو زندگی کم دارم.اونم خداست.هرچند خیلی بخشاینده و مهربان هست ولی تا کی میشه این کار رو ادامه داد.یعنی هی ما عذرخواهی کنیم و بعد همه چی رو خراب کنیم.هرچند اون اخلاق ما رو می دونه و سرشتمون رو.جالب این که احتملا قبل از این که ما برای ترک به یه شروع جدیدی شروع کنیم و قرار باشه که آخرسر بازم شکست بخوریم همه چی رو می دونه باز هم بهمون کمک می کنه و پشتیبانی می کنه.خیلی جالبه نه.شما باشین چنین کاری می کنین؟این کار رو می کنه چون تا ما از تلاش دست برنداریم.عجیبه نه؟نمی دونم چی کار کنم برای ترک.یه برنامه هایی هست که نسبتا موفقیت آمیز بودن ولی ... نمی دونم.یکم واسه پیدا کردن راه درست و موفق شدن این روزا شک و تردید دارم.البته از عوامل اینم استمناهای با فاصله ی کم هستش.یه مدتی هست که فاصله ها از یه هفته به چند روز کاهش پیدا کردن که این یکم ناامیدی تو انسان به وجود میاره.وقتی هم مرکز کنترل کننده و تصمیمی گیرنده یعنی مغز مشکل داشته باشه طبیعتا باعث میشه که آدم درست حسابی به کاراش نرسه.باید این احساس خلا رو جبران کنم.باید احساس امید رو به خودم باز گردونم.به خدا خیلی قرض دارم.باید اینا رو برگردونم.باید جبران کنم.
شما چی؟شما چی می گین؟شما چی کار میکنین در مورد این گونه مشکلات؟
دلم می خواست تو وسط این دریاچه ای که هرچند نیمه خشک شده ولی هنوز زیباست بشینم و به آسمون نگاه کنم.انجا آسمون پاکتره.البته اگه مه نباشه.مخصوصا اگه قرص ماه کامل باشه و اطراف تاریک نباشه منظره خیلی جالبی میشه.از منظره های جالبی که تا حالا دیدم.آخه تو یه دشت که سفیدم هستش و همه جا کاملا دیده می شه ولی شب هم هستش و ستاره ها هم دیده میشن احساس خاصی به فدی که اونجا هست می ده.انگار یه منطقه ی افسانه ایه. دید آدمی به وقایع و اجسام اطرافش خیلی مهمه.ممکنه دو نفر به یه چیزی نگاه کنن ولی احساس و تفکرات کاملا متفاوت ازش به دست بیارن.مطمئنم خشتون میومد اگه احساس منو نسبت به اون چیزایی که گفتم داشتین.
فعلا
من سقوط و اوج را یک جا تجربه کردم.اما چیزی که با گذشت زمان از آن ها باقی ماند بیشتر سقوط بود.اما من دست از تلاش برنمی دارم و برنخواهم داشت.زیرا زندگی یعنی تلاش است.