امروز روز دیگه از زندگی ای که مشخص نیست کی به پایان می رسه،شاید همین آلان شاید پنج دقیقه بعد شاید هم یه روز بعد شاید یه هفته بعد شایدم چند سال یا چند دهه بعد.همین طوری می گذره واسم زمان، لحظه ها از کنارم می گذرن لحظه هایی که همش آرزو داشتم که کلی کار انجام بدم آرزوهایی که می خواستن یه آدم موفق بسازن آرزوهایی که بعضی وقتا بیشتر به رویا می مونن تا هدف.امروز شب قدره ولی من،ولی من امروز دوبار خودارضایی کردم.با چه رویی شب دعا کنم نمی دونم.خدا خیلی بزرگتر از چیزیه که فکر می کنیم ولی منم خیلی کوچکتر از اونیم که فکر می کنم.
می دونم خدا اون چیزایی که بهم داده خیلی با ارزش تر از این حرفهاست که این طوری به حدرش بدم ولی وقتی نمی خوام آدم بشم چی کار می تونم بکنم.توی چاهی که خودم با ناخن هایم خودم کندم می خوام چه طوری فکر کنم واسه آینده.نمی دونم این بار خیلی دلم گرفته راستش نمی دونم ناامیدم.بدنم روحم لایق اینا نیست.هیچ کس لایق اینا نیست هیچ کس.شاید این بادی که از پنجرم میاد تو کمی گرد و غبار روحمو پاک کنه تا شاید نور خدا محکم تر بتابه و شاید اون موقع همه چی به تدریج عوض شه.
امروز وقتشه که به عقب نگاه کنم بعد به حال و آینده و دوباره حال و شروع کنم به پارو زدن تا شاید به کشتی خدا برسم و دربیام از این دریای بی انتها که در آرزوی غرق کردنمه.
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۰ ساعت 15:28 توسط neo
|
من سقوط و اوج را یک جا تجربه کردم.اما چیزی که با گذشت زمان از آن ها باقی ماند بیشتر سقوط بود.اما من دست از تلاش برنمی دارم و برنخواهم داشت.زیرا زندگی یعنی تلاش است.