گاهی اوقات یا حرفی برای گفتن نداریم یا انقدر حرف داریم که نمی تونیم بنویسیم.بعضا هیچ حرفی نداریم اما انقدر دلمون می خواد که چیزی بنویسیم خود به خود خودکار رو برمی داریم یا می ریم می شینیم پشت کامپیتر و شروع می کنیم به نوشتن.نوشتن کلماتی که هر کدام نشانی از زندگی ماست..کلماتی که همیشه توی ذهن ما می چرخن.برخی آدما از گل و عشق و معشوق می نویسن.بعضیا خیلی به قول معروف پروفشنال هستن و بعضیا هم ... ولی بعضیا مثل من وقتی می نویسن خودشونو پیدا می کنن بین اون همه هیاهو زندگی و اون هرج و مرج افکار.متوجه خوشون می شن.با خوشون خلوت می کنن.به مفاهیمی دست پیدا می کنن که بهش می گن خودشناسی،خداشناسی و ... .این اواخر نوشتن بهم خیلی لذت می ده.یه احساس آرامش می ده.شاید بعضیا احساس کنن که فرشته ها روی زمین بین انسانا می گردن و به حرف های اونا گوش می دن.شاید احساس کنین که به قول اون سخن زیبا خدا در همین نزدیکی هاست.شاید یکم دلتون از کارایی خدا  و حتی شاید خودتون مخالف بودین اما انجام دادین بگیره.شاید دلتون بخواد گریه کنه.شاید حالا که من اینا رو می نویسم یکی نشسته پشت بام خونش و به جای این که بره میون جمعیت زیاد مسجد رفته به یکی از بزرگترین و زیباترین مساجد معنوی.داره با خدای خودش صحبت می کنه.داره درد و دل می کنه.شاید لبخندی عمیق روی صورتش جا می گیره.
ولی شایدم یکی به هیچ کدوم از اینا اهمیت نمی ده یا به چیزای دیگه بیشتر اهمیت می ده.شاید یکی در همین لحظه که همه دارن دعا و عبادت می کنن مشغول گناه هستش.شاید یکی داره عکس های مستهجن نگاه می کنه.شایدم یکی خدا نکنه استمنا می کنه.شاید یکی آنقدر رفته تو اعماق غفلت و گناه که اصلا نمی خواد بره دنبال چیزایی که می دونه ارزشمندتره.

آدمی ضعفی رو داره که از زمان حضرت آدم تا حالا همه اونو داشتن و اون نفس درون هست.به خاطرش گاهی اوقات از انسان بودن متنفر می شیم.بعضیا تونستن در طول تاریخ مراقب نفسشون باشن.بعضیا هم اسیرش شدن.